#آرامش_غربت_پارت_280
با خنده و شوخی غذامونو خوردیم ، من همش سر به سرش می ذاشتم ولی می دونستم چقدر این کارمو دوست داره و از اینکه مازیار رو بهش نسبت بدم چه ذوقی می کنه و چقدر قند تو دلش آب میشه...
بعد از حدود چند ساعت ، تلفن خونه زنگ خورد..شستن ظرفا رو به هانیه واگذار کردم و خودم رفتم سمت تلفن...
با شنیدن صدای مازیار لبخندی زدم و با لبخند گفتم:
ـ بـــــه سلام موزی!
مازیار خندید و گفت:
ـ نشد یه بار تو اسم منو درست حسابی تلفظ کنی!
خندیدم و گفتم:
ـ خب با هانیه کار داشتی حالا؟
مازیار ـ نه صداشو در نیار با خودت کار دارم! نگو که من زنگ زدم!
من ـ اوه اوه ماجرا جنائی شد! جریان چیه؟
مازیار خندید و گفت:
ـ بیتا دو دقیقه دندون رو جیگر بذار بهت میگم!
من ـ نمیتونم سخته!
romangram.com | @romangram_com