#آرامش_غربت_پارت_281
مازیار ـ از دست تو! بگم یا قطع کنم؟
من ـ ای خبرت! بگو بینم...
مازیار ـ من این هفته...صــــبر پیشه کن...
من ـ ای جون به جونت کنن دِ بگو دیگه!
غش غش خندید و گفت:
ـ میــــخوام....از...یکم صــــبر...
با حرص دندونامو رو هم فشار دادم که گفت:
ـ من این هفته میخوام از هانیه خواستگاری کنم!
ناخودآگاه جیغی از سر خوشحالی کشیدم که حتم داشتم مازیار با حرص چشاشو بست...همیشه از جیغای من همین عکس العمل رو نشون می داد!
هانیه با ترس از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:
ـ چی شد؟!
من ـ وایــــی هیچی آخر هفته مهمونیه!
هانیه چشم غره ای بهم رفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com