#آرامش_غربت_پارت_279
من ـ نمیدونم...آروم باش گلم...یه چیزی میگی بهش دیگه! اگه واقعا می خوادت باید بیاد خواستگاریت! اینطوری نمی تونید ادامه بدید!
هانیه ـ اما خب...
من ـ خب نداره! شما به اندازه کافی باهم آشنا شدید! اگه مامان و باباتم صلاح بدونن و قبولش کنن ، شیش ماهم نامزد می کنید، بعدش اگه واقعا خوشتون اومد ا زهم میرید سر خونه زندگیتون!
هانیه ـ خوش به حالت که به این قضیه اینقدر راحت نگاه می کنی!
من ـ سعی کن همیشه راحت به مشکلات نگاه کنی تا راحت تر حل بشن...
هانیه ـ من هنوزم با بابام مشکل دارم...وای اگه بفهمه با مازیار دوست بودم...
شونه ای بالا انداختم و با چشمک بهش گفتم:
ـ از کجا میخواد بفهمه؟!
خندید و گفت:
ـ حالا بیخیال...! من میرم ناهار درست کنم! امروز نوبت منه!
لبخندی زدم و رفتنش رو نظاره کردم...
خوشحالی رو به وضوح می تونستم تو چهره اش بخونم...دلتنگی...چیزی که هر روز و هر لحظه تو وجود خودم حسش می کردم ولی نمی تونستم رفعش کنم...بابام که وضعش مشخصه...مامانمم که...
بغضی تو گلوم چنگ انداخت...دلم می خواست گریه کنم ، برای یه بارم که شده می خواستم روحمو با اشک شستشو بدم اما نمی تونستم...بعد از هر بغض ، احساس خفگی بهم دست می داد ، یا سریع حالت تهوع می گرفتم...به خاطر همین مجبور بودم بغضمو به سختی قورت بدم....بعضی وقتا شدیدا دلم به حال خودم می سوخت! اما بعدش حسابی خودمو سر زنش می کردم! من هیچ وقت نباید برای خودم دل بسوزونم! هیچ وقت!
romangram.com | @romangram_com