#آرامش_غربت_پارت_278
هانیه به محض اینکه خندید منظورشو گرفتم و گفتم:
ـ بیشعور! حیا کن! اصلا خودت باید درو باز بذاری!
هانیه خواست جواب بده که موبایلش شروع کرد به زنگ خوردن...فکر کردم مازیاره به خاطر همین خواستم با خنده بهش تیکه بندازم ، و هانیه هم تا لبخند منو دید با ترس انگشت اشاره اش رو گذاشت رو لبش به معنای اینکه ساکت بمونم...شستم خبردار شد که مامانشه!!! با هیجان خودمو پرت کردم رو مبل و چهارزانو رو به روی هانیه نشستم و گوشامو تیز کردم...هانیه از شدت اضطراب داشت گوشه ناخنش رو می جوید ، منم داشتم بال بال می زدم که گوشی رو بذاره رو بلند گو...هانیه بهم اخمی کرد که ساکت شدم... یهو دست از جویدن ناخنش برداشت و لبخندی زد و با هیجان یهو داد زد:
ـ جـــــدی میگی؟!
هیجانی شدن هانیه بهم انرژی می داد به خاطر همین نا خودآگاه لبخندی زدم و منتظر شدم تا تماسش تموم شه و سوال پیچش کنم...به محض اینکه قطع کرد جفتمون زل زده بودیم بهم که یهو هانیه جیغی ناشی از خوشحالی کشید و خودشو پرت کرد تو بغل من و گفت:
ـ وایـــــی تا یه هفته دیگه بر می گردم شیـــراز!
با اینکه براش خوشحال شدم اما حس کردم یه چیزی درونم فرو ریخت...دلم از همین الان براش تنگ می شد...ولی اون خوشحال بود! وقتی خوشحاله منم باید خوشحال باشم...
من ـ تبریک میـــگم! چی شد بابات راضی شد؟
هانیه ـ نه کاملا! به خاطر همین مامان گفت تا حدود یکی دو هفته دیگه می تونی بیای چون بهم قول داد بابا رو راضی می کنه!
لبخندی به روش زدم و دستمو گذاشتم رو شونه اشو گفتم:
ـ موفق باشی! ولی سعی کن یه جوری به مازیار این قضیه رو بگی که ناراحت نشه...
با شنیدن این حرف انگار تازه فکر مازیارو کرده باشه زد رو پیشونیش و گفت:
ـ ای وای مازیار! من چی بگم بهش؟
romangram.com | @romangram_com