#آرامش_غربت_پارت_276

ـ قول بده پا میشی؟!

کمرم واقعا داشت نصف می شد ، از میون دندونای کلید شده ام گفتم:

ـ آره قول میدم!

هانیه از روم بلند شد! کش و قوصی به بدنم دادم و شونه ی هانیه رو گرفتم و یکم نرمش کردم که گفت:

ـ واه واه واه! خجالتم خوب چیزیه!

خندیدم و هانیه بلند شد و دستای منو گرفت و بلندم کرد...

رفتم دستشویی و خیلی غیر ارادی سرمو بردم زیر شیر آب! نمیدونستم چرا این روزا خیلی از کارام غیر ارادی شده بود! با بهت سرمو از زیر شیر در آوردم و به خودم تو آینه نگاه کردم...دستمو دراز کردم سمت آینه و گذاشتم کنار صورتم...پـوفی کردم و صورت بی روحمو با حوله پاک کردم و از دستشویی اومدم بیرون...

هانیه نشسته بود پای تلویزیون و فیلم نگاه می کرد...رفتم جلو تر و دقت که کردم دیدم داره اس ام اس میده و اصلا حواسش نیست! نزدیک تر شدم و از پشت مبل خم شدم فهمیدم مازیاره! خم شدم روش و گفتم:

ـ سلام برسون!

هانیه با صورت من که کنارش قرار داشت هول شد و جیغی کشید که خندیدم و گفتم:

ـ چته بابا؟!

هانیه ـ ترسیدم خره! حالا اومدیم و من داشتم یه اس ام اس خاک بر سری به مازیار می دادم! بازم میگفتی سلام برسون؟!

من ـ نه اون قضیه اش فرق می کرد ، می زدم تو سرت!


romangram.com | @romangram_com