#آرامش_غربت_پارت_275

هانیه ـ هی بهت میگم زود بخواب ، گوش نمیدی که! دِ پاشو الان کلاست شروع می شه خانوم معلم!

به مگسی که درِ گوشم ویز ویز می کرد گفتم:

ـ خفه شو بذار بکپم! من که امروز کلاس ندارم!

هانیه ـ آخ آخ آخ! راست میگی نکته انحرافیو خوب گرفتیا!

من ـ درررد بذار بخوابم!

هانیه ـ اصن من قهر می کنم میرم خونه بابام!

با حرکت دست اشاره کردم:

ـ هـــــری!

هانیه با حرص گفت:

ـ نه اینطوری نمیشه!

حتی قصد باز کردن چشامم نداشتم تا ببینم میخواد چیکار کنه! برای چند دقیقه دیگه هیچ صدایی نیومد اما یهو سنگینیه چیزی رو رو کمرم حس کردم....داشتم پرس می شدم! جیغی زدم و چشامو باش شدت باز کردم و گفتم:

ـ برو گمشو اونور له شدم!

هانیه خندید و با لحن بچگونه ای گفت:


romangram.com | @romangram_com