#آرامش_غربت_پارت_274

خواستم چیزی بگم که با خنده گفت:

ـ لابد الان داری تو خیالت به من از اون نگاهای خشمناکت پرتاب میکنی!

خنده ام گرفت و فهمیدم که بی اراده حالت چشمام همونطوری شده!

از صحبت کردن باهاش لذت می بردم! به طوری که هیچ کدوم نفهمیدیم یه ساعت گذشت! تا اینکه تماس قطع شد!

بهش اس دادم:

"آقای صدقی تماس مسدود شد! فکر کنم الان میاد خِرمون رو میگیرن! بریم بخوابیم؟!"

آرمین "خخخ آره! شب خوش خانوم محمدی!"

من " خانوم محمدی عمته!"

آرمین شکلک خنده گذاشت و گفت:

" از کی تاحالا عمه من شدی؟! پس شبت به خیر عزیزم..."

با دیدن کلمه عزیزمش یکم به فکر فرو رفتم...نباید باهاش صمیمی می شدم! ولی شده بودم...من می خواستم به زمان حال برگرده! ولی نمیدونستم با اینکارم خودمو هم درگیر می کنم...اگه واقعا سمانه رو دوست داشته باشه من نباید دیگه باهاش دوست باشم...فقط براش نوشتم:

" شب خوش..."

گوشیمو خاموش کردم و رفتم تو رختخواب و به ثانیه نکشید که خوابم برد...


romangram.com | @romangram_com