#آرامش_غربت_پارت_265
ـ ئه ئه ئه باز بین علما اختلاف افتاد؟ بابا بیخیال جفتش میشه اصلا! خوبه؟
از دست این بچه ها خندم گرفته بود که یهو در با شدت باز شد افتادن شال من همانا و وارد شدن آرمین و زل زدن به من همانا!
تو این گیر و داد داشتم شالمو درست می کردم...آرمینم که پررو به جای اینکه بره بیرون فقط سرشو برگردوند و الکی با شاگردای جدید سلام کرد...
یاسمن و سارا شروع کردن به ریز ریز خندیدن...تازه یاد نطقای خودم درباره حجاب افتادم و خنده ام گرفت اما زود خنده امو قورت دادم و بلند شدم و رو به بچه ها گفتم:
ـ بچه ها شما یکم مطالعه کنید میام ازتون می پرسم...بعدشم تمومه!
پارسا ( پسر جدیده) با محمد زیر لب گفتن:
ـ آخ جون!
لبامو با حرص رو هم فشار دادم و تو دلم گفتم" بیشورا هیچی بلد نیستید مگه مجبورید بیاید پیشرفته؟"
از اتاق بیرون اومدم و به آرمین سلام کردم که اشاره ای به موهام کرد و گفت:
ـ سلام...چرا اومدی بیرون؟!
من ـ خب فکر کردم کارم داشتی!
آرمین ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ کار که داشتم...ولی حالا برو کارتو بکن بعدا بهت میگم!
romangram.com | @romangram_com