#آرامش_غربت_پارت_264
با صدای زنگ مکالممون تموم شد...با دیدن خشایار خنده ام گرفت و زیر لب گفتم:
ـ ای جونم خشی رو نگاه کن!!!
دو تا پسر دیگه هم اومده بودن که نمیشناختمشون...حتما همون شاگرد جدیدان...
درو باز کردم و اومدن تو...بهشون سلام کردم و همه رفتیم تو اتاق...اون دوتا شاگرد جدید یه چیزایی بلد بودن ، ولی کمتر...به خاطر همین مجبور شدم از اول یه دوره ای بکنم...
وسط درس دادن بودم و داشتم رو کاغذ راجع به ترکیب رنگ صحبت می کردم...
خشی ـ ساعت 3 آبی میشه نه؟
یهو یکی از اون شاگرد جدیدا به اسم محمد گفت:
ـ نه خیر بنفشه...
خواستم بگم میتونه همچین چیزی باشه که یهو خشی سر بچه بدبخت داد زد:
ـ نه خیرم بیتا جون گفته آبی میشه پس حتما آبی میشه!
محمد هم که از اون پررو ها بود مثه خشایار داد زد:
ـ خب گفته که گفته سر عمت داد بزن!
چشام از تعجب گرد شد و گفتم:
romangram.com | @romangram_com