#آرامش_غربت_پارت_266
من ـ آرمین حقته یکم بچزونمتا! اون روز که بهت گفتم گفتی نه من یه سنی از من گذشته و از این خزعبلات!
آرمین خندید گفت:
ـ خب داشتم جنتلمن بازی درمیاوردم!
خنده ام شدت گرفت و گفتم:
ـ خدا نکشتت! حالا ببینم چی میشه! خوشم میاد از رو هم نمیری!
آرمین خندید و گفت:
ـ باشه پس من یه زنگ به فریبا جون بزنم بگم از سام مراقبت کنه دیگه؟
من ـ پـــــوف باشه...! فقط آرمین! در حد زنگ و تلفن باشه ها!
آرمین ـ معلومه که هست! نمیخوام یه مادر جدید واسه سام پیدا کنم...و...و نمیخوام به سمانه هم خیانت کنم...
لبمو گاز گرفتم و زیر لب گفتم:
ـ کار خوبی میکنی!
و سریع رفتم تو اتاق...باورم نمیشد...آرمین هنوز بهش فکر می کرد؟ نمیدونم چه حالی بهم دست داد...ولی حس و حال خوبی نبود...اون نباید به سمانه فکر می کرد! سمانه بهش خیانت کرد...
خشایار ـ بیتا جون؟
romangram.com | @romangram_com