#آرامش_غربت_پارت_250
باهم از خونه خارج شدیم...با دیدن ماشین آرمین براش دستی تکون دادم و اونم اومد جلو و سوار شدیم...
من ـ سلام خوبی؟
آرمین ـ سلام ، مرسی ممنون! حالا باید بریم دنبال فریبا اینا...
من ـ بریم!
سام رو از صندلی جلو آوردم عقب و گفتم:
ـ سلام عشقِ من!
سام ـ ســـلام..!
خواست بغلم کنه اما فقط سرشو فرو کرد تو گردنم و نزدیک بود شالم بیوفته که به سختی شالو رو سرم نگه داشتم تا سر نخوره...آرمین قایمکی داشت نگام می کرد ولی وقتی با نگاهم غافلگیرش کردم نگاشو دزدید و به جلو خیره شد...
وقتی رسیدیم خونه فریبا اینا ، مازیار اومد سمت ماشین ما و خم شد و آرمین شیشه رو کشید پایین تا ببینه مازیار چی میخواد بگه!
مازیار اولش یه نگاه خیره به هانیه کرد و بعد گفت:
ـ سلام ، بچه ها میگما شما برید ما هم با ماشین سالار میایم پشت سرتون!
آرمین ـ آره بهتره!
مازیار ـ پس می بینمتون!
romangram.com | @romangram_com