#آرامش_غربت_پارت_248

خاله ـ چیکارش کنم بیتا؟ تنها امیدم تویی...! می دونستم هانیه میاد پیش تو ، به خاطر همین زیاد نگرانش نشدم! ولی دلمو چیکارش کنم؟! داوود (بابای هانیه!) عوض شده! اصلا با دیدن اون عکسا آتیش گرفت...منم سوختم ولی چی بگم...

من ـ چی بگم نداره خاله جون!!! اون عکسا تقلبیه! یعنی شما فرهادو نمیشناسید؟

خاله با تته پته گفت:

ـ همون...همون...

سخت بود که اسمشو بیاره!

من ـ آره...همون که بابای منو به این حال و روز انداخت...همون که خواستگار من بود...همون که...همون که از قصد اون عکسارو انداخت و می خواست یه بلایی سر دخترت بیاره...ولی میدونی چیه؟ دخترت از خودش دفاع کرد ، هرچند سخت بود ،هرچند خطرناک بود اما دفاع کرد! ولی شما به جای اینکه از دخترتون دفاع کنید، به جای اینکه پشتش باشید، بهش امیدواری بدید و حمایتش کنید ، چیکار کردید؟ ازخونه پرتش کردید بیرون! با حقارت باهاش رفتار کردید! خردش کردید...مگه آقا داوود نگران آبروش نیست؟؟؟ پس چرا اینکارو کرد؟ می دونستید که با اینکارش فقط آبروی خودشو برد؟ مهر تائید زد رو تمام این شایعه ها؟ حالا یه سوال! با تمام اینکارا...بازم تونست آبروشو برگردونه؟

مامان هانیه فقط سکوت کرده بود...چیزی نمی گفت...بعد از چند ثانیه گفت:

ـ نه...ولی اون مغروره...نمیخواد قبول کنه که اشتباه کرده...

من ـ وادارش کنید...شما زنشید! شما تنها کسی هستید که میتونید خودتون و هانیه رو از این دلتنگی نجات بدید! پس راضیش کنید! خدانگه دار!

خاله ـ صبر کن...

ولی اهمیتی ندادم و قطع کردم...من حرفامو زده بودم...حالا نوبت اون بود که خودشو نشون بده! باید عمل می کرد...اگه واقعا دلتنگ دخترش بود باید عمل می کرد...

با یه لبخند پر رضایت از اتاق خارج شدم و به کمک هانیه رفتم و رختخوابا رو جمع کردم...هانیه خیلی بیخیال بود اما می دونستم دلش یکم گرفته...امروز با آرمین اینا قرار داشتیم! باید یه کاری می کردم که بی نهایت بهش خوش بگذره...

***


romangram.com | @romangram_com