#آرامش_غربت_پارت_247
با تحکم گفتم:
ـ گفتـــم ، اون گوشیو بده به من!
هانیه به آرومی دستشو دراز کرد و موبایلشو گذاشت تو دستم...
با حرص گفتم:
ـ که میگه بذار بعدا بیا آره؟!
بلند شدم و گوشی به دست رفتم تو اتاق...زنگ زدم به مامان هانیه و با عصبانیت گفتم!
ـ با سلام! بخشید یعنی چی که وقتی آبا از آسیاب افتاد پاشو بیا؟
خاله (مامان هانیه!) ـ ببخشید؟؟؟؟
من ـ بخشداری شیراز مالِ شما! دارم می پرسم که این چه حرفی بود که به هانیه زدید؟!!؟
مامان هانیه که بیچاره شوکه شده بود با لکنت گفت:
ـ اممم ، بیتا جون...چیزه...
من ـ بله؟ توضیح بدید دیگه! شما زن خونه اید ، مادرید! باید بابای هانیه رو راضی کنید، یعنی آبرو و غرورش از دختر بی گناهش براش مهم تره؟!
دیگه اشکش داشت در میومد...فهمیدم دلتنگه ولی بابائه نمیذاره!
romangram.com | @romangram_com