#آرامش_غربت_پارت_244
به زور سعی کردم جلوی خندمو بگیرم و بریده بریده گفتم:
ـ نه احمق من میخوام واسه آرمین آستین بالا بزنم!
هانیه اول مثه مونگلا نگام کرد و گفت:
ـ چــــــــــی؟!
و بعد خیلی غیرمنتظره زد زیر خنده...به طوری که از خنده اش منم خنده ام گرفته بود و هرچقدرم می خواستم جلوی خودمو بگیرم و جدی باشم نمی شد!
من ـ به خودت بخند بوزینه! خیلی هم جدی گفتم!
هانیه که جدیت منو دید دست از خندیدن برداشت و یه نفس عمیق کشید و همینطور که ظرفارو آب می کشید گفت:
ـ آخه بچه جون یکی باید برای تو آستین بالا بزنه ، حالا تو میخوای واسه اون خرس گنده دوست دختر پیدا کنی؟
دوباره زد زیر خنده که از اون نگاه خشمگینام بهش انداختم که ساکت شد و من گفتم:
ـ خیلی هم خوبه! مگه نمی بینی چقدر تو خودشه؟!
هانیه ـ آره می دونم و امشب دیدم! ولی آخه خیلی مسخره اس! خب خودش به این خوشتیپی یعنی اینقدر عرضه نداره؟!
من ـ اون به خاطر سام نمی تونه! از طرفی هم سمانه هنوز فراموشش نشده! و من الان میخوام سمانه رو فراموش کنه! اون نیاز به یکم تفریح داره!
هانیه ـ فکر خوبیه ، اما از کجا معلوم که قبول کنه؟!
romangram.com | @romangram_com