#آرامش_غربت_پارت_245
من ـ از خداشم باید باشه! تازه من که نگفتم جدی باشه!
هانیه ـ خب اره ، واسه حال و هواش خوبه!
من ـ آره تازه اگه هم خواست میتونه جدی کنتش!
هانیه خندید و با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ یعنی دقیقا چطوری ؟!
خندیدم و با همون دستکش کَفیم زدم تو بازوش که جیغش به همراه خنده اش رفت هوا و گفت:
ـ نـــکن کثافت! خب به من چه تو جمله بندی بلد نیستی!
خندیدم و دیگه تا آخر شب حرفی راجع به آرمین نزدیم و یه راست بعد از جمع و جور کردن سالن رفتیم که بخوابیم...و خیلی هم زود خوابمون برد...
***
صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم...به قدری خوابم میومد که نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم! اما به هرسختی بود لای یکی از پلکامو باز کردم و کورمال کورمال به سمت تلفن رفتم و برش داشتم! یه " الـــو" ی کش دار گفتم اما بازم تلفن داشت زنگ می خورد! با تعجب به تلفن زل زدم و تازه دوگولم به کار افتاد که این زنگ موبایلِ هانیه اس! بدو بدو رفتم تو اتاق و دنبال موبایل هانیه گشتم...توی کیفم ، توی کیفش ، هیجا نبود! یکم بیشتر گشتم، آقای بالشی رو کنار زدم اما اونجا هم نبود! هنوزم داشت زنگ می خورد می خواستم بیخیالش شم که یهو چشمم خورد به گوشیِ هانیه! با ذوق یه لبخند عریض زدم و با صدای گرفته و خواب آلودم گفتم:
ـ بــــــله بفرمایید؟!
کسی که پشت تلفن بود مکث طولانی کرد که برای من به اندازه یه قرن گذشت اما بالاخره جواب داد:
ـ هانیه؟!
romangram.com | @romangram_com