#آرامش_غربت_پارت_243

ـ تا فردا...!

سام رو هم که تو بغل آرمین بود بوسیدم و چشمکی بهش زدم و درو بستم...درو که بستم بهش تکیه دادم و با خنده خطاب به هانیه داد زدم:

ـ واقعا؟! بازم مزاحم بشید؟!

صدای قهقهه ی هانیه رو از تو آَشپزخونه شنیدم و منم بهش ملحق شدم و تو شستن ظرفا کمکش کردم...

یکم جومون ساکت بود و نزدیک بود برم تو فکر که هانیه گفت:

ـ امروز یه جوری نگاش می کردی!

من ـ یه نقشه هایی براش دارم...

هانیه با اشاره دستش بهم گفت " خاک تو سرت!" و بعد یه ریز و با حرص شروع به غر غر کرد:

ـ من میدونستم! مــــــــن ، میــدونستم!

خنده ام گرفت اما چیزی نگفتم و اون ادامه داد:

ـ مــــــــــن می دونستم تو ای این تحفه خوشت اومده ، الانم میخوای بری بهش پیشنهاد دوستی بدی! آره! من میــــدونستم! خدا بگم چیکارت نکنه! این بود یه عمر زحمت من؟ بچه بزرگ کردم که بره مخ پسر مردمو بزنه؟!

دیگه نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و زدم زیر خنده که با صدای جیغ جیغو و حرصیش گفت:

ـ ببند نیشتو مسواک گرون میشه! چه خوششم میاد! پس حیات کجاست؟


romangram.com | @romangram_com