#آرامش_غربت_پارت_225
من ـ حالا این کجاش خجالت داشت؟
هانیه ـ به من چه تو بی حیایی!!!
من ـ لابد یه چیزی هست که نمیگی! من که میدونم الان....
خواستم ادامه بدم که اینبار سیبه رو از دستم گرفت و محکم تر جلوی لبم گرفت و با جیغ و حرص گفت:
ـ خـــــفه شــــو!
خندیدم و گفتم:
ـ باشه بابا وحشی آمازونی!
اون شب به خواسته هانیه هیچ بحث دیگه ای راجع به اون و مازیار پیش نکشیدم...هرچیزی بود خصوصی بود! می دونستم صمیمی هستیم اما گاهی اوقات پیش میاد که منم چیزیو به هانیه نگم...مگر اینکه نیاز به مشورت داشته باشم و هانیه همیشه گزینه اوله تو اینکار برام!
شب وقتی رختخوابارو انداختیم هانیه یه راست رفت خوابید! دیگه مثه هرشب منتظر نموند باهم حرف بزنیم! نمیدونم چرا ، کار خاصی هم نکرده بود اما مثه خرس افتاد رو رختخواب و گرفت خوابید! خنده ام می گرفت از کاراش! خیلی دوسش داشتم و باعث می شد دیگه احساس تنهایی بهم دست نده اما از طرفی هم بودن هانیه باعث نبودن آرمین می شد...آرمین که نه ، سام! چقدرم بی معرفت شدم! یه زنگم بهشون نزدم...اصلا نپرسیدم کجان ، در چه حالن...پـــــوف!!!
با اینکه دوسش ندارم ولی دلم براش تنگ شده...
دفترم رو بستم و از کنار دیوار بلند شدم...دفتر رو قایم کردم توی کشو ، همونجایی که عکس آرمین رو قایم کرده بودم از ترس گیر دادنا و تهمتای هانیه!!!
شاید تهمت نمی زد، شاید راست می گفت!!! شاید...
به من چه اونا عکسای آرمینن نمی تونم دور بندازمشون!
romangram.com | @romangram_com