#آرامش_غربت_پارت_226
می دونستم دارم خودمو گول می زنم ، ولی با این حرفا خودم رو از اسارت این فکرای بیهوده رها می کردم!
***
صبح با لگد محکمی که به پهلوم خورد بلند شدم....اخمامو تو هم کشیدم و با خشم به هانیه نگاه کردم که غرق خواب بود...با دیدن چهره ی معصومش خواستم لبخندی بزنم که یهو دستش بلند شد و محکم رو یه طرف صورتم فرود اومد که کلی عصبانی شدم و منم از قصد زانومو محکم زدم به پهلوش ولی انگار نه انگار فقط یه لگد دیگه نوش جان کردم! معلوم نبود تو خواب با کی دعوا گرفته که اینقدر لگد می زنه!
دیگه از خوابیدن پشیمون شدم و با خواب آلودی از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی تا یه حالی به صورتم بدم و خواب از سرم بپره!!! چند شب دیگه هم پیش هانیه بخوابم مطمئناً بد خواب می شم....
موقع برگشتن از دستشویی چشمم به گوشیِ تلفن افتاد...شدیدا دلم میخواست زنگ بزنم به آرمین و یه سراغی ازش بگیرم...ولی گفتم شاید خواب باشه...به خاطر همین بیخیالش شدم و با حسرت نگاهمو از تلفن گرفتم و آهی کشیدم و رفتم تو آشپزخونه تا صبحانه رو آماده کنم...
هنوزم فکرم درگیر آرمین بود! نمی دونم چرا دلم اینقدر بی طاقت و بهونه گیر شده بود! پــــوفی کردم و سعی کردم مغزم رو از فکر کردن بهش خالی کنم!
سر آماده کردن صبحانه با دیدن عسل یاد چشماش افتادم!!!
با حرص ظرف عسل رو گذاشتم تو یخچال و از خوردنش پشیمون شده بودم که صدای خواب آلود و گرفته ی هانیه رو پشتم شنیدم:
ـ اوا چرا برش می داری من عسل دوست دارم!
لبمو به دندون گرفتم تا اول صبحی چیزی بهش نگم!!! ظرف رو برداشتم و گذاشتم رو میز و واسه خودم خط و نشون کشیدم که فکر کردن به چشمای عسلی مـــــمـــــنــــوع!!!!
موقع خوردن صبحانه همش سرم پایین بود که هانیه درحالی که داشت از زور دو لپی خوردن خفه می شد گفت:
romangram.com | @romangram_com