#آرامش_غربت_پارت_224

ـ مثلا چه حرفایی؟

هانیه ـ اونش به خودم مربوطه!

و به تبعیت از من همون نگاه خودمو تحویلم داد که حرصم گرفت و گفتم:

ـ نگو به درک!

و مثه بچه ها خواستم زبونمو براش درارم که یهو یه سیب چسبوند رو لبم!

سیبو برداشتم و گفتم:

ـ اه این همه دستمالیش کردی میذاریش تو دهن من؟!

هانیه ـ بیشعور از خداتم باشه! حالا بهتر اون زبون بی ریختتو ندیدیم!

خواستم چیزی بگم که دستشو بالا اورد به معنای سکوت! و بعد خودش ادامه داد:

ـ اون شب مازیار جنتلمن بازی در آورد خواست زمین بخوابه من نذاشتم ، کلا بهش گفتم شماها میاید ، اونم به خاطر من بیدار موند کلی حرف زدیم جات خالی!

از عمد هی روی کلی حرف زدیم تاکید می کرد که حرص منو دربیاره ناکس!

یه دونه زدم تو بازوش که گفت:

ـ بسته دیگه تا همینجاشم زیادی برات تعریف کردم!!!


romangram.com | @romangram_com