#آرامش_غربت_پارت_223

ـ نه خره خدا! برعکس گفتی!

هیـــنی کردم و گفتم:

ـ پس لابد فرهادو لخت دیدی؟!

میدونستم کیو لخت دیده ولی دوست نداشتم به زبونش بیارم!

هانیه ـ خفه شو بابا نکبت! بذار بریم تو جو داستان! چشمامو تا باز کردم مازیارو لخت دیدم! خواستم جیغ بزنم که مازیار با همون سرو وضع اومد جلو دستشو گذاشت جلوی دهنم! منم که کلا خفه شده بودم! بعد مازیارم که وحشت زده شده بود هی میگفت آروم هیچی نیست ، منم ، منم!!! میخواستم بگم پ ن پ عمه اممه!

غش غش خندیدم و گفتم:

ـ واییــی خب پسر بدبخت هول کرده بود!

هانیه ـ آره ! حالا اینجارو بیخیال! گفت چشاتو ببند من لباسمو بپوشم! هیچی من یهو زدم زیر خنده دیگه نتونستم تحمل کنم! مازیارم از خنده من خنده اش گرفته بود! هیچی منم تازه یادم افتاد کشف حجاب کردم ، رفتم روسریمو پوشیدم و مثه بچه آدم رفتم کنار پنجره و کلی معذرت خواهی و اینا...

من ـ وای جای من خالی!

هانیه ـ پارازیت بیشعور! بی حیا!

و یه چشم غره اساسی هم بهم رفت که لال شدم! دیگه غیرتش زد بالا! خنده ام گرفت و باز چیزی نگفتم تا راحت حرفشو بزنه! میدونستم دیگه داره وارد یه دنیای جدیدی میشه که خیلی قشنگه ولی سختیاشو از همین الان می دیدم!

هانیه ـ هیچی ، تا نصف شب بیدار بودیم ، موقع خواب شد، مازیار در اتاقشو قفل کرد! یکم ترسیدم ولی چیزی نگفتم...میدونی ، ما اون روز زیادم باهم دوست نبودیم! یعنی خب چطوری بگم! ما همیشه فقط پای تلفن باهم حرف زده بودیم و این اتفاق یهویی یه جورایی غیرمنتظره بود! ولی باعث شد کلی حرف بزنیم!

ابرویی بالا انداختم و با خباثت گفتم:


romangram.com | @romangram_com