#آرامش_غربت_پارت_218

صبح زودتر از هانیه بلند شدم و و شیرجه زدم سمت تلفن ! نگاهی به ساعت کردم و وقتی مطمئن شدم فریبا جون بیداره زنگ زدم...

بعد از چند ثانیه صدای گرم فریبا جون تو گوشی پیچید:

ـ الو بیتا؟

این یعنی اینکه کسی اونجا نیست و می تونم صحبت کنم!

من ـ الو سلام فریبا جون خوبید؟!

فریبا ـ سلام ، آره عزیزم خوبم ممنون! تو خوبی؟

با عجله و درحالی که پشت تلفن داشتم بال بال می زدم تا این احوال پرسیا تموم شه گفتم:

ـ خوبم مرسی ، فریبا جون سام خوبه؟! دیشب چیزیش نشد؟ زری نبردش؟!

فریبا جون ـ سام خوبه اینجاست! حالشم خوبِ خوبه! زری دیگه اینقدرم کثیف نیست که بلایی سر سام بیاره!

من ـ خودتون چی؟ فرهاد چیزی نگفت بهتون؟

فریبا جون مکثی کرد و گفت:

ـ نه ، ولی اون و ....

من ـ اون و کی؟ بابام؟


romangram.com | @romangram_com