#آرامش_غربت_پارت_217

ـ باشه!





هانیه فشار خفیفی به دستم آورد و گفت:

ـ آفرین! دوست جونیِ خودمی!

و گونه امو بوسید ، لبخند زدم و دوباره شدم همون بیتای ضدحال قبلی!

من ـ اه برو اونور بابا تفیم کردی!

هانیه غش غش خندید و گفت:

ـ خیلی هم دلت بخواد دختره تحفه ! اصلا برو گمشو اونور نبینمت!

دوباره جفتمون خندیدیم! همیشه این آهنگ معجزه می کرد! هروقت ناراحت بودم این آهنگ رو گوش می کردم! و یه جورایی به خودم می گفتمش!!!

هانیه رختخوابا رو انداخت مثه شبای قبل تو سالن پهن کرد و من به محض اینکه سرم رسید به بالش خوابم برد! البته این هانیه وسطاش همش بیدارم می کرد و درباره مازیار سوال می پرسید! ولی اینقدر مست خواب بودم که حتی یه کلمه از حرفاشو هم متوجه نمی شدم! فقط لباشو می دیدم که مثه ماهی تکون می خوره!!!

هانیه هم وقتی دید من واقعا خوابم میاد بیخیال شد و گرفت خوابید!

***


romangram.com | @romangram_com