#آرامش_غربت_پارت_211
چند دقیقه سکوت کردیم...آرمین با دقت و تمرکز زیاد گوششو به در چسبونده بود...وقتی حس کرد زری رفت درو باز کرد که یهو دید زری جلوی اتاق رو به روییه اما پشتش به ماست! من که سکته ناقص رو رد کردم آرمینم هول شد زود درو بست...دوباره برگشتیم سر خونه اول...ناخودآگاه پوفی کردم ولی نتونستم قیافه آرمین رو تو این تاریکی تشخیص بدم...
خواستم معذرت خواهی کنم که یهو تو گوشم پــوفی کرد که حسابی قلقلکم اومد و با ته رگه های خنده گفتم:
ـ ئـــه ببخشید خب!
آرمین هم درِ گوشم خندید و گفت:
ـ دیگه تکرار نشه!
نیم ساعت اون تو مونده بودیم...دیگه کمرم داشت خشک می شد...هر لحظه هم تاریک تر می شد هیچ چیز قابل رویت نبود! فضا هم تنگ بود تنها بویی که تو بینی ام پر شده بود بوی عطر آرمین بود! راستشو بخواین منم که از خدا خواسته هی نفس عمیق می کشیدم تا بوی عطرش بینی امو پر کنه!!!
خوابمم گرفته بود کاریشم نمی تونستم بکنم!
چشام حسابی خمار شده بود و داشت بسته می شد که آرمین بالاخره علامت داد که بریم بیرون...یعنی کلی خر کیف شدم اون موقع! عین اینکه به یه خر تیتاپ بدن! در این حد!
سریع از انباری بیرون اومدیم! چندتا نفس عمیق کشیدم با علامت آرمین سریع رفتم به تک تک اتاقا در زدم ولی نگاه نکردم تا ببینم هانیه از کدوم در میاد بیرون! چون حواسم به راه پله بود تا اگه کسی اومد بریم یه جا قایم شیم!
اما خوشبختانه کسی نیومد و هانیه رو کنارم دیدم...!
سریع بغلش کردم و دستشو گرفتم و به آرمین که مثه مونگلا داشت تو اتاقارو نگاه می کرد علامت دادم...آرمینم خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و اول از همه اون رفت پایین...وقتی دید پایین امنه به ما هم گفت که بریم پایین...دوباره قلب من ریتم گرفته بود و تو سینه ام از ترس می لرزید ، بدبختیمون شده بود سه تا! ما دو نفری از پیش فرهاد رد شدیم ، حالا سه نفری خیلی چیز مشکوکیه! ای خدا...
دوباره سه تایی قایمکی رفتیم سمت آشپزخونه...آرمین اول از همه پرید پایین...بعدش هانیه خودشو از پنجره آویزون کرد و با کمک آرمین اومد پایین...و در آخر من...موقعی که میخواستم بیام پایین آرمین کمکم کرد که لیز نخورم...حالا سه تایی وسط کوچه بودیم...خیلی ریسک بود اگه می خواستیم سام رو هم بیاریم! مطمئناً جاش پیش فریبا جون امنه! مطمئنم نمیذاره زری دست بهش بزنه! ولی آرمین با این حال بازم یکم نگران بود...
من و هانیه کنار هم وایساده بودیم و آرمین هم رو به رومون...دستی تو موهاش فرو کرد و زمزمه وار گفت:
romangram.com | @romangram_com