#آرامش_غربت_پارت_210

کارم که تموم شد خواستم دستامو بشورم که پام گیر کرد به آفتابه و یه صدای بدی ایجاد کرد...لبمو گاز گرفتم و یکی از چشمامو بستم و زیر چشمی به گند کاریم نگاه کردم!

سریع از دستشویی اومدم بیرون و انگار یه اتفاقی افتاده بود چون آرمین یهو بازومو گرفت و رفت تو اولین اتاقی که روبه رومون شد...

ولی نه حالا که فکرشو می کنم می بینم رفتیم تو یه انباری تنگ و تاریک! من موندم جفتمون چطوری جا شدیم؟! آرمین دیگه تقریبا تو حلق من بود و با یه دستشم در انباری رو گرفته بود...

خواستم برم عقب که دستشو گذاشت رو کمرم و فشار داد که یعنی نرو عقب!

سرمو نزدیک گوشش بردم و گفتم:

ـ زری اومد؟

اونم به تقلید از من سرشو آورد دم گوش من و گفت:

ـ آره به خاطر دست گل جنابعالی! اینقدرم وول نخور اینجا پر از وسیله اس کافیه یه صدای دیگه ایجاد کنه تا زری رو بکشونه اینجا...

من ـ آخه...

آرمین ـ منم از این وضعیت خوشم نمیاد تقصیر من چیه! یادم رفته بود اینجا انباریه!

پوووفی کردم که گفت:

ـ درِ گوش من پوووف نکن قلقلکم میاد!

خندیدم و خواستم کرم بریزم ولی بیخیال شدم و گذاشتمش واسه بعد!


romangram.com | @romangram_com