#آرامش_غربت_پارت_212

ـ شما دوتا با آخرین سرعت برید سمت ماشین، منم میرم فرهاد رو سرگرم می کنم که شک نکنه به شما دوتا...حواستون باشه یه جوریی برید که صدای پاتون توجه بابائه رو جلب نکنه!

هانیه به سمت راستش نگاه کرد و با گیجی پرسید:

ـ کدوم بابائه؟!

من ـ بیا بریم بعداً برات توضیح میدم! بابای من!

هانیه هین بلند بالایی گفت که با چشم غره ی وحشتناک من دستشو گذاشت رو دهنش! آرمین دوباره پوفی کرد و اشاره کرد که زودتر بریم...خودشم رفت سمت فرهاد...

یکم جلو تر رفتیم...زیر چشمی نگاهی به آرمین که داشت با فرهاد حرف می زد نگاه کردم و دست هانیه رو گرفتم و الفرار!

دوتای بدو بدو به سمت ماشین رفتیم...وقتی به سمت ماشین رسیدیم یهو فهمیدم ای داد بیداد سوئیچ دست آرمینه!

ولی کسی دنبالمون نبود! بعد چند ثانیه آرمین با عجله اومد و همگی سوار شدیم و رفتیم... تا خواستم لبخندی از سر آسودگی و رضایت رو لبم بیارم بابامو دیدم که داره میدوئه سمتمون! با فریاد گفتم :

ـ آرمین بــــدو...

آرمین زود گازشو گرفت و رفت...از تو آینه دیدم که فرهاد هم اومد و با عجله سوار ماشینش شد! قلبم داشت تند تند می زد ، از شدت ترس دستام شروع به لرزیدن کرده بود...احتمال می دادم همین لحظه قلبم سینه امو پاره کنه و بپره بیرون!

هانیه دستای سرد و لرزونمو تو دستاش گرفت و فشرد و سعی می کرد از ترسم کم کنه ولی نمی تونستم ، ترسم بی دلیل بود ، آخه کدوم دختری اینطوری از باباش می ترسه؟

ولی می دونستم زیادی هم بی دلیل نیست، بابای من در حالت عادی واسه تفریح کتکم می زد!!! دیگه چه برسه به اینکه الان عصبانیش هم کردم!

می ترسیدم اون و فرهاد بلایی سر فریبا جون بیارن! میدونستم فرهاد ، بابامو تا خرخره تو گل فرو برده و بابامم خوی فرهاد رو گرفته...


romangram.com | @romangram_com