#آرامش_غربت_پارت_200

آرمین خنده ای کرد و رفت سر جاش نشست...یه قلوپ دیگه از آب طالبی رو خوردم و دیگه نتونستم بخورم...

من ـ نمیخورم...

آرمین ـ بخور!

من ـ نمیتونم! وگرنه همه رو اینجا بالا میارم!

آرمین با بی تفاوتی لیوانو گرفت و گفت:

ـ پس خودم می خورم!

خنده ام گرفت...حالم یکم جا اومد که موبایلم زنگ خورد...هانیه بود...

من ـ جونم؟

هانیه ـ بیتا...نمیتونم فرار کنم فریبا جون اومد بچه رو گرفت و گفت همینجا بمون! الانه که زری بیاد اینجا...باید برم زیر تخت! می ترسم صدامو بشنوه!

من ـ وایـــــی...

هانیه ـ تازه...(یکم سکوت کرد...یه سکوت اضطراب آور)...به فرهاد هم زنگ زد...

دستم شروع به لرزیدن کرد و گفتم:

ـ می دونستم می دونستم...ولی تو از کجا فهمیدی؟


romangram.com | @romangram_com