#آرامش_غربت_پارت_199

آرمینم زود تند گازشو گرفت و رفت! برگشتم رو صندلی و از شیشه عقب به زری که گوشی تلفن دم گوشش بود نگاه کردم...

دوباره برگشتم و مثه آدم رو صندلی وا رفتم...دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم:

ـ واییــــی...بدبخت شدم! داره زنگ می زنه فرهاد بیاد...

اینو از لبخند عریض و خبیث روی لبش فهمیدم...

آرمین ـ آروم باش بیتا...بذار اینجاها یه آبمیوه فروشیه یه چیزی برات بگیرم داری از حال میری...

با دست اشاره کردم که نمیخواد ولی اون زد کنار و از ماشین پیاده شد...رفت سمت مغازه و یه آب طالبی برام خرید...درِ ماشین رو باز کرد و خودش نشست جلوی پام و لیوانو به سمتم گرفت...تشکر کردم و ازش گرفتم ولی هیچیشو نخوردم...اصلا میلم نمی کشید که بخورم حالم بد بود...

آرمین ـ بخور دیگه دختر رنگ به روت نمونده...

سری تکون دادم که آرمین دستشو حلقه کرد دور دست من که دورِ لیوان بود و لیوانو به لبم نزدیک کرد...خنده ام گرفت و خواستم عقب برم که یه دستشم گذاشت پشتم و گفت:

ـ یا خودت می خوری یا به زور متوسل می شم!

با یه دندگی گفتم:

ـ به زور متو...

که یهو یه قلوپ آب طالبی ریخت تو حلقم! با چشمای گرد شده ام نگاش کردم و گفتم:

ـ بده خودم بخورم بهتره!


romangram.com | @romangram_com