#آرامش_غربت_پارت_198
زری ـ صدای چی بود فری؟ کسی بالاس؟
فریبا جون ـ نمیدونم برم یه نگاهی بندازم...
زری با یه لحن مشکوکی گفت:
ـ خودم میرم نگاه می ندازم خواهری!
دستمو گذاشتم رو سطل آشغال...صدای قدمای زری رو که شنیدم داشت دور میشد با یه حرکت سطل آشغال رو هول دادم کنار و از اونجا اومدم بیرون و تا سرمو آوردم بالا زری توجهش به من جلب شد...با اون چشمای قهوه ایش طوری بهم زل زده بود که داشتم سکته می کردم...لبخند عریضی زد و خواست بیاد سمتم ، دقیقا از اونور آَشپزخونه که یه راه بیشتر نبود و خیلی هم باریک بود اومد...با وحشت به چشمای قهوه ایش نگاه می کردم و داشتم با خودم فکر می کردم که چیکار کنم ، که وقتی دیدم واقعا داره خطرناک میشه و خیلی نزدیکمه با یه حرکت رفتم سمت اپن و نشستم روش و بعد روی اپن نیم خیز شدم و از اونورش پریدم پایین و به سمت حیاط رفتم...زری هم با سرعت اومد پشت سرم...
فریبا جونم جیغی کشید...سرعتمو تند تر کردم ولی زری بهم رسید و دستشو دراز کرد و شونه امو چنگ زد...با سرعت ادامه دادم و شونه امو تکونی دادم و دستشو چنگ زدم که دستشو از رو شونه ام برداشت و دادی زد و با عصبانیت گفت:
ـ دختره ی ج...
عصبانی شدم از این توهینی که کرد ولی ترسم از عصبانیتم بیشتر بود به خاطر همین سریع درو باز کردم و زدم بیرون ولی زری بیخیال نشد و تا کوچه هم اومد...فکر می کردم یکم بدوئم این پیرزن بیخیال میشه...ولی نشد که نشد تازه خیلی هم تند می دوید...از کوچه خارج شدم و رسیدم به خیابون ، فکر کردم بیخیال شد تا برگشتم دیدم داره هنوزم میاد...دوباره با سرعت دویدم که ماشین آرمین و دیدم و ارمین که تو یه قدمیم بود...با دو خودمو رسوندم بهش و تا خواست چیزی بگه دستشو محکم گرفتم و به سمت ماشینش کشوندم و وادارش کردم سوار شه! آرمین بیچاره هم که لبخند رو لبش ماسیده بود و هول شده بود سریع ماشینو روشن کرد...منم خودمو پرت کردم تو ماشین و موبایلمو در آوردم و شماره هانیه رو گرفتم...با دو بوق فوری برداشت...
من ـ هانیه ، بدو فرار کن سامو بده به فریبا و زود از خونه خارج شو...اگه دیدی یه خانومه اومد سمتت سریع از کوچه خارج شو بیا اون پارکی که اون روز با مازی رفتیم! زود باش...
بیچاره اونم هول شده بود...زری یه لحظه گیج شده بود ولی تا نگاه منو رو خودش دید اومد سمت ماشین که محکم زدم رو شونه آرمین و با یه صدای وحشت زده گفتم:
ـ بــــرو...!
romangram.com | @romangram_com