#آرامش_غربت_پارت_201
"هانیه ـ بهت که گفتم اومد بالا شنیدم دارن دعوا می کنن...
قرار شد امشب اینجا بمونه...تازه می خواست فرهاد رو هم بیاره که فریبا نذاشت...
ولی فرهاد الان اون بیرون داره پرسه می زنه..."
من ـ پس چرا ما ندیدیمش..؟!
دوباره چند دقیقه سکوت کرد و گفت:
ـ الان اومد...دارم از پشت پنجره می بینمش....
من ـ سرتو بیار تو...
خواستم بگم شب میام دنبالت یه جوری فراریت می دم که یهو قطع شد...فهمیدم زری اون اطرافه...
با عجز به آرمین نگاه کردم که دوباره برگشت عقب..
یکم رفتم اونور تر تا راحت بشینه...دستمو تو دستش گرفت و گفت:
ـ نگران نباش...میریم میاریمش...
بغض کرده بودم از ترس ولی بازم از سر لجبازی هم که شده به زور قورتش دادم...
آرمین با لحن قشنگی گفت:
romangram.com | @romangram_com