#آرامش_غربت_پارت_188

ـ باشه!

من ـ خره تا پارک یه ده دقیقه پیاده رویه! بیا بریم دیگه!

هانیه ـ خب زودتر می گفتی! باشه بریم...

همینطور که مسخره بازی در میاوردیم پیش رفتیم به سوی پارک!

هرچقدر که به پارک نزدیک تر می شدیم منم هیجان زده تر می شدم! هم مازیار و هم هانیه جفتشون فکر می کردن به خاطر یه دلیل فوق مهم دارن میان پارک! درحالی که چه قراری فوق مهم تر از آشنا کردن دوتا خل و چل بهم؟!

بعد از ده دقیقه رسیدیم! مازیار رو از دور شناسایی کردم! چه جیگری شده بود...!

بازوی هانیه رو تو دستم فشار دادم و با سرعت رفتم پیش مازیار...

یهو بلند طوری که مازیار بشنوه رو بهش گفتم:

ـ هانیه رو میشــــــناسی؟!

مازیار اول گیج و منگ از دور به من نگاه کرد و بعدش به هانیه! چشاش برقی زد که گفتم:

ـ هانیه تو چطور؟! مازیارو میشناسی؟!

بازوی هانیه رو ول کردم تا بره پیش مازیار! ولی جفتشون رو به روی هم وایساده بودن و تکون نمی خوردن! همینطور که پوست لبمو می جویدم با خودم میگفتم " چقدر لفتش می دن! خیر سرشون این همه مدت باهم حرف می زدنا! " که یهو با صدای هانیه از فکر بیرون اومدم:

ـ مازیار!


romangram.com | @romangram_com