#آرامش_غربت_پارت_187

مازیار غش غش خندید و گفت:

ـ خاک بر سرت بیتا مگه داریم میریم مهمونی؟

من ـ نـــــه بدتر از اون! باید آبرومندانه ظاهر بشی! برو ببینم چیکار میکنیا! یه ربع دیگه اونجا باش!

تا خواست چیزی بگه قطع کردم و سریع رفتم پایین...

هانیه با غر غر گفت:

ـ می ذاشتی یه نیم ساعت دیگه میومدی!

من ـ اه خب ببخشید دیگه! حالا بریم!

و به روبه روم زل زدم! هانیه هم یکم به جلو خیره شد و یکم به من و گفت:

ـ کجا بریم اونوقت ببخشید؟!

من ـ پارک دیگه! اصلا توجه نمی نموئیا..! نوچ نوچ نوچ!

هانیه ـ مرض! با قاطر بریم؟ باید آژانس بگیریم دیگه!

من ـ اخ ببخشید یادم نبود! بیا دست بلند کن بگو تاکسی!

هانیه خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com