#آرامش_غربت_پارت_189
مازیار ـ هانیه؟!
بـــــــه! بفرما! فیلم هندی شد!
من ـ خسته نباشید، بچه ها بریم سکانس بعدی ، با تشکر از عوامل و دست اندرکاران محترم!
هانیه یه چشم غره ای بهم رفت و مازیار گفت:
ـ خب دیگه با تشکر از شما خانوم محترم! اگه میشه من این هانیه خانوم رو دو دقیقه از شما قرض بگیرم! امکانش هست؟
من ـ بفرمایید برا خودتونه!
هانیه دوباره یه چشم غره ی دیگه بهم رفت و منم در حالی که ریز ریز می خندیدم با چشم رفتنشون رو تماشا می کردم...نگاه مازیار رنگ خوشحالی و هیجان داشتن...ولی نگاه هانیه...یه جورایی بی تفاوت...سرد...عصبی...وقتی به مازیار نگاه می کرد هیچ حسی توش نبود! این نگرانم می کرد! می ترسیدم از اینکه هانیه علاقه ای به مازیار نداشته باشه! درحالی که مازیار با جون و دل هانیه رو قبول کرده...یاد اون حرف هانیه افتادم " خوشگله؟! ماشینش چیه؟!"
قلبم هوری ریخت...از فکر این که مازیار اون چیزی نبود که هانیه تصورشو می کرد مو به تنم سیخ شد...هانیه...هانیه آدمی نبود که با احساسات یه نفر اینطوری بازی کنه...مگه نمی گفت دوسش داره؟
افکارم رو پس زدم و نذاشتم افکار منفی بیشتری به ذهنم نفوذ کنن...هنوز که چیزی معلوم نیست...
مازیار مثه داداشم برام عزیز بود، و هانیه ، مثه خواهرم دوسش داشتم....امیدوار بودم تو همین قراره اول از هم خوششون بیاد...دوباره و دوباره قیافه متحیر مازیار و چهره ی متعجب و شوکه ی هانیه رو با خودم مرور کردم...یه چیزی اشتباه بود...و من ، دوست نداشتم درباره اون چیز اشتباه حتی فکر کنم...
***
من ـ خــــــب می بینم که بعضیا نیششون تا بنا گوششون بازه!
هانیه خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com