#آنتی_عشق_پارت_205
با لبخند به سمت مامان رفتم و روي سرش و ب*و*سيدم كه سريع خودشو كنار كشيد و گفت :
_ به من دست نزن ...
با تعجب كنار پاش زانو زدم و ناباورانه صداش زدم :
_ ماماااااااان ؟!!!!!
با گريه داد زد :
_ به من نگو مامان ....از صبح تا حالا رفتي بيرون يه زنگ هم به من نزدي ....حتي زنگ نزدي بگي شام و ناهار نمياي خونه ....اصلا هم با خودت نگفتي شايد من منتظرت بمونم ... حالا اومدي ميگي مامان كه چي ؟!
اصلا نميدونستم چي بگم ؟! ...روحمم از همچين مسئوليتي خبر نداشت ! به صورت خيس مامان نگاه كردم ، يه لحظه احساس كردم در قبال اين دختر كوچولوي حساس مسئولم . مامان كوچولوي نازم !
سرشو ب*غ*ل كردم و زير گوشش گفتم :
_ ببخشيد .... ببخشيد عزيزم ...
اونم كم كم آروم شد و بعد از چند لحظه خودش و از آ*غ*و*شم بيرون كشيد و پيشونيمو ب*و*سيد و در حال نوازش كردن موهام آروم گفت :
_ اينقدر منو اذيت كن ....
بايد ميگفتم : مامان تو هم اينقدر منو اذيت نكن .....اما به گفتن چشم بسنده كردم !
صداي نفس عميق بابا باعث شد سرمو برگردونم به سمتش . با يه چشم غره بهم فهموند يا خودم با پاي خودم از اتاقش برم بيرون و زنشو واسه خودش بذارم يا خودش ميندازتم بيرون ...
romangram.com | @romangram_com