#آنتی_عشق_پارت_206


سعي كردم جلوي خنده م و بگيرم و در حاليكه يه بار ديگه روي موهاي مامان و ميب*و*سيدم با گفتن يه شب بخير كوتاه آروم از اتاقشون بيرون اومدم .

سعي كردم جلوي خنده م و بگيرم و در حاليكه يه بار ديگه روي موهاي مامان و ميب*و*سيدم با گفتن يه شب بخير كوتاه آروم از اتاقشون بيرون اومدم .

صبح با صداي زنگ گوشيم كه واسه ساعت هشت كوكش كرده بودم از خواب بيدار شدم . سر جام نشستم اما حس اينكه از جام بلند شم و لباس بپوشم و برم بيرون دنبال كاراي شركت رو نداشتم . دوباره خودمو انداختم رو تخت و بالشمو ب*غ*ل كردم .

خودم ميدونستم چه مرگمه ...دلم براي جسيكا تنگ شده بود . راحت تر بگم در واقع دلم يه دوست دختر ميخواست ، ناسلامتي بيست و هفت سالم بود ! اي گندت بزنن هامين با اين افكار چرت و پرت اول صبح ...از جام بلند شدم و غرغر كنان رفتم به سمت حموم داخل اتاق و يه دوش آب گرم گرفتم . هيچي بهتر از اين نميتونست سرحالم بياره .

يه تيشرت يقه هفت سفيد پوشيدم با يه جين سفيد . يه ژاكت نازك پاييزي سفيد كه جذب بدنم بود هم روي تيشرتم پوشيدم و دكمه هاشو باز گذاشتم . بعد از درست كردن موهام چند تا فس اودكلن هم رو خودم پياده كردم و ديگه كلا سرحال اومدم و خبري از اون كسالت اول صبح نبود . در واقع تيپ سر تاپا سفيد و وقتايي ميزدم كه خيلي سرحال و شاد و شنگول بودم اما اين بار براي سرحال اومدن اين جوري تيپ زده بودم كه اتفاقا خيلي خوب هم جواب داده بود .

اينبار قبل از بيرون رفتن قشنگ برا مامان توضيح دادم كه دارم ميرم دنبال كاراي شركت و اگه قرار شد ناهار بيرون بمونم بهش زنگ ميزنم و خبر ميدم تا مبادا ديگه اخر شب قهر و قهركشي راه بيوفته .

يه راست رفتم به سمت شركت باباي پرهام تا هم اينكه همونطور كه خودش خواسته بود يه تحقيقي درباره ي خودش و سابقه ش و اين مسائل داشته باشم هم بشينيم با همديگه درباره ي كار صحبت كنيم . چون قبل از هر چيز بايد تكليف خودمو روشن ميكردم كه ميخوام با هم شراكت كنيم يا نه و بعدش برم دنبال كار ثبت .

بعد از رسيدن به شركت هر چي زنگ زدم كسي در و باز نكرد . به نظر ميرسيد تعطيل باشه ناچار به خود پرهام زنگ زدم كه با صداي خوابالودي جواب داد :

_ بله ؟

_ چرا شركتتون تعطيله ...

صداي خميازه كشيدنش تو گوشي پيچيد و بعدش گفت :

_ امروز چند شنبه ست ؟


romangram.com | @romangram_com