#آنتی_عشق_پارت_203
از فرناز فاصله گرفتم تا دست از سر محيا برداره و گفتم :
_ ولش كن ، چيكارش داري هلوي عمو رو ؟
فرناز كه انگار تازه متوجه من شده بود لبخند خسته اي زد و گفت :
_ سلام هامين ، خوش اومدي ....
بعد انگار سر درد دلش باز شده باشه ادامه داد :
_ دو ساعته دارم دنبالش ميدوئم كه لباس تنش كنم ، نميذاره كه...هر چي هم تنش ميكنم در مياره ...
دوباره به سمتم اومد و خواست محيا رو ازم بگيره :
_ محيا ؟! ....زشته مامان ....
آرمين دستشو دور شونه هاي فرناز انداخت و فرناز و به سمت خودش كشيد و گفت :
_ ولش كن عزيزم ...چرا اعصاب خودتو با اين مسائل پيش پا افتاده خورد ميكني ؟
فرناز چشم غره اي به آرمين رفت :
_ اگه به تو باشه كه ميگي بذار هر روز ل*خ*ت تو خونه بگرده ...
_ خوب بچه ست ديگه !
romangram.com | @romangram_com