#آنتی_عشق_پارت_202


بعد از زنگ زدن به فرناز بلند شدم تا يه سر برم محل كار آرمين و از اونجا با هم بريم خونه شون . آرمين پيش بابا كار ميكرد ، البته نميشد گفت پيش ِ بابا ! چون بابا مسئوليت يكي از نمايشگاهها رو كلا داده بود به آرمين تا واسه خودش م*س*تقل باشه اما روي هم رفته هر دو تو يه كار بودن .

آرمين دانشگاهشو نيمه كاره ول كرده بود . از همون بچگي هم اهل درس نبود ، بيشتر اهل شيطوني كردن و بازيگوشي بود . به زور بابا دانشگاه آزاد رفته بود . اما آخرش هم نتونسته بود تا اخر دووم بياره و نصفه ولش كرده بود .

بابا با اينكه خودش درس نخونده بود و دبيرستان و نيمه كاره ول كرده بود اصرار داشت كه بچه هاش تا جايي كه ميتونن ادامه تحصيل بدن . در اين مورد من بيشتر از همه تونسته بودم به آرزوش تحقق بدم و به خاطر همين هم بود كه از هر كمكي براي پيشرفتم تو درس و كار دريغ نميكرد . رفتنم به اروپا هم به اصرار و خواست بابا بود . من حتي اوايل به خاطر اين كه داره از دوستا و خانواده م دورم ميكنه از دستش عصباني بودم اما حالا جايي وايستاده بودم كه به خاطر همه ي زحمات و حمايتهاش خودمو مديونش ميدونستم .

يك ساعتي رو تو نمايشگاه با آرمين بودم و بعدش با هم به سمت خونه ش حركت كرديم . يعني اون جلوتر از من با ماشين حركت ميكرد و منم با ماشين خودم پشت سرش بودم . خونه شون برعكس خونه ي آذين كه آپارتماني بود يه خونه ي ويلايي نوساز بود . ساختمون مدرن و قشنگي داشت كه كنجكاو شدم حتما سر فرصت از آرمين در مورد معمارش بپرسم .

هنوز حد فاصل حياط تا ساختمون و طي نكرده بوديم كه محيا بدون پيرهن و در حاليكه فقط شلوارك پاش بود با خنده از ساختمون بيرون اومد و به سمتمون دويد و چند لحظه بعد هم فرناز لباس به دست بيرون اومد و با حرص داد زد :

_ محيا مگه دستم بهت نرسه ...

محيا كه ميخواست پشت سر من و باباش قايم بشه رو بلند كردم و محكم ب*و*سيدم ،

_ اي شيطون ، پس لباست كو ؟

تازه يادش اومد خجالت بكشه و با خجالت سرشو تو گردنم قايم كرد و گفت :

_ نميخوام ، دوست ندارم ...

فرناز در حاليكه سعي ميكرد به زور از ب*غ*لم بيرونش بياره با سرزنش گفت :

_ تو غلط كردي كه دوست نداري ...


romangram.com | @romangram_com