#آنتی_عشق_پارت_199

يه دفعه چشماشو گرد كرد و گفت :

- اين چيه ؟!

منو برگردوند و پشتمو نگاه كرد ،

- خالكوبيه ؟!...چه خوشگله ...

بعد با خنده گفت :

- مامان هم ديده ؟!

با اخم نگاش كردمو گفتم :

- من نميدونم مامان رو تن و بدن من هم ميخواد احاطه ي كامل داشته باشه ؟!

با خنده با انگشت زد رو سرم و گفت :

- خره واسه اينه كه خيلي دوستت داره ديگه ...

در دستشوييي رو بستم و گفتم :

- مدل دوست داشتنش هم م*س*تانه خانوميه ...

يك ساعتي رو خونه ي آذين موندم ، از سهراب خبري نبود . عضو هيئت علمي دانشگا ه بود و اين طور كه آذين ميگفت بعد از ظهرا هم تو يه پژوهشكده كار ميكرد . آذين هم تو دانشگاه باهاش آشنا شده بود . برام تعريف كرد كه استادش بوده و با اينكه سهراب سرش به كار خودش بوده و شخصيت آرومي داشته آذين تونسته توجهشو جلب كنه و نهايتا اين شده كه اومده خواستگاريش . سهراب 36 سالش بود و دوازده سيزده سالي از آذين بزرگتر بود . اما به نظر نميرسيد اين قضيه چندان براشون مهم باشه ، فعلا كه به نظر ميرسيد خيلي همديگه رو دوست دارن . البته هنوز تازه عروس داماد محسوب ميشدن و طبيعي بود كه اينقدر ليلي و مجنون باشن .

romangram.com | @romangram_com