#آنتی_عشق_پارت_188


-کوفت... خير سرم دارم برات پالس ميفرستم...

-پالس فرستادنت تو سرت بخوره...

خنديد و منم شروع کردم از ديشب وبازگشت غرور مندانه ي پسرخاله ي ... تعريف کردن... اميدوار بودم که مهراب يه راهکاري جلوم بذاره ... اما تمام مدت در سکوت و با قيافه ي درهم به حرفهام گوش ميداد.

شايد بايد به ليست اخلاق هاش اينم اضافه کنم که تازگي ها روي ذکور فاميلم حساس شده!!! قبلا که اينطوري نبود. حتي چند وقت پيشم که برا ش از هامين گفتم کلي مسخره بازي دراورد وخنديديم... ديگه اخراي حرفام اينقدر چشم غره بهم رفت که از ترس اب دهنمم نميتونستم قورت بدم واي به حال اينکه براش بگم صبح ل*خ*ت مادرزاد جلوم وايستاده بود. البته يه ل*خ*ت مادرزادي که باشلوارک دنيا اومده!

مهراب يه پوف کشيد و منم لال شدم. خدايا علم اخلاق ورفتار اين ايکس ايگرگ هاي ناخالص و به من بياموز.. آمين.

چند دقيقه عصباني بود اما من شروع کردم به مشنگ بازي در اوردن وجوک تعريف کردن که ديگه شد مهراب سابق اما ته نگاهش برام کاملا ملموس بود که يه حسي به نام حسادت داره!





در خونه ي خاله رو كه بستم موبايلم شروع كرد به زنگ خوردن ، بابا بود . همونطور كه به طرف ماشين ميرفتم جواب دادم :

_ بله بابا ؟

_ تو هنوز نرفتي بنگاه ؟ يزداني دوباره زنگ زد . كاري براش پيش اومده ميخواد قبل از اينكه بره دنبال كارش اول تو رو ببره آپارتمان و نشونت بده ...

_ آخ ... تقصير اين مامانه ديگه ، ميشا رو آويزون من كرده كه برسونمش خونه شون ...


romangram.com | @romangram_com