#آنتی_عشق_پارت_189

هر چند خودم هم كم كرم نداشتم و براي اينكه بيشتر حرصشو در بيارم و نشون بدم براي رفتن تو خونه شون نيازي به تعارف اون ندارم باهاش رفتم داخل و وقت بيشتري تلف شد .

بابا خنده اي كرد و گفت :

_ حالا رسونديش ؟

_ آره الان دارم ميرم سمت بنگاه ...

_ باشه پس اگه آدرسشو پيدا نكردي بهم زنگ بزن ...

_ چشم حتما ، كاري ندارين ؟

_ نه ، خداحافظ

_ خداحافظ ...

بعد از رسيدن به بنگاه پشت سر ماشين يزداني راه افتادم ، از خيابوني كه ساختمون مورد نظر توش قرار گرفته بود خوشم اومد ، با اينكه زياد به خونه نزديك نبود اما در عوض واحد شيك و بزرگ و پرنوري بود . يزداني هم ميگفت اين يكي از بهترين موارده . با اين حال قرار شد بازم اگه مورد بهتري پيدا كرد خبرم كنه . وقتي از يزداني جدا شدم ديگه براي رفتن دنبال كارهاي مقدماتي ثبت شركت دير بود . در واقع هنوز اول راه بودم . فعلا بايد در مورد شرايط ثبت و بقيه ي مسائل اطلاعات كسب ميكردم و براي اين كار به آدرسي كه ديشب پسر يكي از دوستاي بابا كه با چند تا از دوستاش تو يه شركت ساختماني شريك بودن بهم داده بود رفتم . و تازه بعد از رفتن به اونجا و آشنايي با تجربياتشون فهميدم كه چقدر كار دارم و چقدر بايد دست تنها پيگيري و دوندگي كنم .

وقتي از شركتشون بيرون اومدم همونطور كه رانندگي ميكردم يه نگاهم هم به تابلوهاي بالاي مغازه ها بود كه چشمم به پيتزايي پرهام افتاد و با ديدن اسمش يه دفعه ياد پسري كه تو صف نونوايي ديده بودم افتادم . بدم نميومد بازم ببينمش . من كه فعلا بيكار بودم ، از پرهام هم با همون يه برخورد خوشم اومده بود . كيف پولمو در آوردم و كارتي كه بهم داده بود و از توش پيدا كردم ،

شركت بازرگاني آسايش ، واردات و صادرات انواع محصولات صنعتي

هم شماره ي ثابت داشت هم موبايل ، اما پشتش با خودكار يه شماره موبايل ديگه نوشته شده بود كه حدس زدم بايد اين يكي مال خود پرهام باشه ، پس همون شماره رو گرفتم ..بعد از چند لحظه صداي خودش تو گوشي پيچيد :

_ بله ؟

romangram.com | @romangram_com