#آنتی_عشق_پارت_186
اونقدر م*س*تاصل اين جمله ها رو به زبون اورد که نفسمو فوت کردم و کامل وارد خونه شدم. درست بود باهاش دست ميدادم ... اما ديگه نميذاشتم زيادتر ازحدش ت*ج*ا*و*ز کنه...يه بار ديگه هم اينطوري جو گير شده بود و ب*غ*لم کرده بود. سرمو تکون دادم وتند گفتم: بار اخرت باشه...
مهراب: باور کن منظوري نداشتم... خوشحال شدم زنده اي...
-نه تو رو خدا... ميخواستي ناراحت بشي....
مهراب يه لبخند تلخ زد ووارد خونه شديم... به نظرم خيلي گرفته بود. لي لي کنان نشست روي مبل و از فلاکسي که روي ميز بود برام توي يه ليوان به احتمال تنها يک درصد تميز برام چايي ريخت وگفت: خوبي؟
-من اره... اما تو ؟ چي شده؟
فکرکردم شايد به خاطر حرکتش سرش داد زدم اينطوري بهم ريخته...
مهراب اروم گفت: از ديشب تا حالا دارم سکته ميکنم... نميشد يه زنگ بزني؟ چت شده بود؟ خواهرت گوشيتو جواب داد....
-بله ... گفتش... من مگه بهت نگفتم تا خودم نبودم حرف نزني؟
-اخه داشتم ميمردم ... حالا حالت خوبه؟
با چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:
-مرسي....
مهراب يه نفس عميق کشيد وگفت: بازم معذرت ميخوام... راستي... با يه صورت شاد و چشمهاي خندون گفت: بابت تميزکاري خونه مرسي... اون غذا هم خوشمزه ترين غذايي بود که تو عمرم خوردم.... بخاطر همه چي ممنون... حتا يادگاريت که روي گچ پامه....
romangram.com | @romangram_com