#آنتی_عشق_پارت_184
-نميدونم.... حالا ميشا جون فردا بيکاري؟
-اره... صبح اره... چطور؟
- راستش ميشا جون غرض از مزاحمت .... ميخواستم بياي با هام يه کم بيشتر کار کني.... خيلي استرس دارم...
بي چک وچونه گفتم: باشه خانمي.. بذاربيام سراغت همچين حالتو جا ميارم که نفهمي استرس و با چه (س) مينويسن...
عسل خنديد وبعد از کمي حرف زدن و خداحافظي قطع کرد.
منم تصميم گرفتم به جاي اينکه به مهراب زنگ بزنم... برم خونه اش ويهويي سورپرايزش کنم.... اينطوري بيشتر حال ميداد.
براي همين رفتم حموم و يه دست مانتوي خوشگل و برداشتم و يه کمي هم از عطري که هامين براي مارال اورده بود به خودم زدم. هرچي بود حس اينکه بخوام سوغاتي هامو باز کنم و نداشتم.شايد بعدا... ادمي که من ازش بدم مياد سوغاتيش به چه دردم ميخوره؟!
از پله ها پايين اومدم.
مامان فوري گفت: کجا شال وکلاه کردي؟
-ميرم بيرون ... خونه ي يکي از دوستام...
مارال مثل فنر سيخ نشست روي مبل.... يه چشم غره بهش رفتم تا سه بازي نکنه... حالا اون از کجا فهميده بود که من ميخوام برم پيش مهراب؟
بابا : دخترم هنوز حالت سرجاش نيومده ....
romangram.com | @romangram_com