#آنتی_عشق_پارت_183
به گوشيم نگاه ميکردم... کاش هامينم مثل مهراب بود. مهراب روز اول که فهميد دوست ندارم به اسم شناسنامه صدام کنه شعور داشت و منو به ميشا که اسم تو خونه ايم بود صدا ميکرد... حتي يکبارم نديدم حتي به شوخي از اين نقطه ضعفم استفاده کنه ... يعني ميدونست که دوست ندارم و براي دوست نداشته هام احترام قائل بود.
هامين پسرخالم بود.... فاميل بود اما .... حالا چي ميشد؟ چطوري ميشد؟ قرار بود چي بشه؟
داشتم کلافه ميشدم ... از اتفاقي که هنوز نيفتاده بود اما ميترسيدم که کاري کنم ... ميترسيدم از اينکه چطوري ميتونم بدون کدورت حلش کنم... اونم با وجود هامين... حضورش ....وجودش کاملا عذاب اور بود. حرفهاش .... نوع نگاهش که هنوز هم حس ميکردم پر از تحقيره و خود بزرگ بيني... اما مهراب اينطوري نبود. مهراب غريبه بود... همکلاس بود... دوست بود.... همراه بود... گاهي سنگ صبورم بود ... کمکم ميکرد.... هوامو داشت .... اخ مهراب..... واي چقدر دلم براي مهراب تنگ شده.
با يه هيجان از اينکه اون ديشب نگرانم شد ه وچشماش شايد اشکي... به سمت گوشيم يورش بردم.... !
قبل از اينکه دستم بهش بخوره .... خودش زنگ زد.
فکر کردم مهرابه ... اما عسل بود.
-جانم؟
-سلام ميشا جون... خوبين؟
-مرسي عسل جون... شما چطوري؟
-هستيم ... خوش ميگذره؟
-جاي شما خالي عسل خانم... چه کار ميکني با مسابقه...
-واي اسمشو نيار که مو به تنم سيخ ميشه...
-چرا؟ تو بايد اعتماد به نفس داشته باشي...
romangram.com | @romangram_com