#آنتی_عشق_پارت_182
-نه.... بفرماييد.
اونقدر با غيظ گفتم که فهميد اما به روش نياورد.
وارد اتاق شد و با ديدن سوغاتي هايي که برام اورده بود من هنوز حتي از توي کاغذ کادو هم درشون نياورده بودم گفت: از اينا خوشتون نيومد؟
زوري گفتم: مرسي...
سري تکون داد وگفت: اتاق جالبيه... خوب من بايد برم.... مرضيه کاري نداري؟
همچين تو نگاهش شرارت بود که يه لحظه فکر کردم همون هامين دوازده سال پيشه که به خاطر همين مرضيه گفتن با پاره اجر کوبيدم تو سرش و اون جا خالي داد واجره خورد به پيشوني ارمين که درست پشت هامين بود.... يه گوشه ي پيشونيش زخم بود ... البته حق اون نبود که جاي زخم داشته باشه اين هامين بي صفت که سنگ قبرشو هم حاضر نيستم بشورم بايد پيشونيشو مي پکوندم.
با حرص گفتم:خير...
هامين:پس خداحافظ مرضيه... و با لبخند از مارال هم خداحافظي کرد و رفت.
دلم ميخواست داد بزنم .... مرضيه و مرض.... اه ه ه ه.
مارال بي اهميت به اينکه هامين منو به اسم شناسنامه صدا ميزد گفت: خوب از مهراب ... مهراب بود اسمش؟ او ن ميگفتي.....
به مارال نگاه کردم.
فهميد حوصلشو ندارم.... تند گفت: خوب بابا سگ نشو... بهش زنگ بزن.. ولي بايد همشو برام تعريف کنيا.... و از اتاقم رفت بيرون.
romangram.com | @romangram_com