#آنتی_عشق_پارت_181
حالا خدا رحم کرده بود اين مشنگ با اون مهراب مشنگ تر از خودم و خودش با مارال حرف زد ه بود.
-اره... دوستيم... همين.
مارال با هيجان گفت:خوشگله؟
يه چشمک بهش زدم وگفتم: اره ... خيلي...
مارال تند گفت: يعني از هامينم خوشگلتره؟
ماتم برد؟ مگه هامين با اون همه ايکبيري بودن و غول بودنش يک درصد هم ميتونست خوشگل باشه؟ واقعا؟ اييي... تنها صفتي که براش داشتم اين بود که... که... اينکه... اممم... که... خوب... که... هيچ صفتي نداشتم.اي بي صفت همش به من ميگه مرضيه.... تحفه ي نطنز...
مارال گفت: خوب اسمش چيه؟
-مهراب...
مارال باز خواست از اين موجود که در ذهنش خيلي خارق العاده به نظر ميومد بپرسه که تقه اي به در خورد و در باز شد.
هامين توي چهارچوب بود.
ايييييي.... اين چرا دست از سر من برنميداره....
-امري بود؟
-اشکالي داره اومدم اتاقتو ببينم؟
romangram.com | @romangram_com