#آنتی_عشق_پارت_179

بابا باز پرسيد: حالت خوبه؟ اخه تو که سابقه نداشتي؟

يه چشمکي بهش زدم وگفتم: حالا سابقه دار شدم.... و رو به مامانم گفتم: سلام بلاوالسلطنه... کيفت کوکه؟

مامان محل سگم بهم نذاشت داشت با اون خواهر زاده ي فرنگ رفته اش حرف ميزد.



بالاخره رضايت دادن برن تو.... منم پشت سرشون درحالي که بابا دستمو گرفته بود وارد خونه شدم.

هامين روي مبل نشست و به من نگاه ميکرد.

منم يه چشم غره بهش رفتم وبه سمت اتاقم رفتم. هنوز در اتاقمو نبسته بودم که مارال اومد تو اتاق و گفت: اين چرا اومده؟

روي تختم نشستم وشالمو دراوردم وگفتم: چرا ديشب منو نياورديد خونه؟

مارال: بابا حالت خيلي خراب بود.. خاله و هامينم گفتن بموني بهتره ... آهان. ... حالا خوبي؟ خيلي نگرانت شديم...

فداي خواهر منگولم بشم الهي... چقدر ساده دل بود.موهاشو بهم ريختم وگفتم: جيگر نگرانيتو...

مارال گوشيمو از تو جيبش دراورد وگفت: ديشب يکي هي بهت زنگ ميزد.... منم چون فکر کردم شايد کار مهمي داشته جواب دادم...

چشمام سي تا شد. و البته حدسمم درست بود گوشيم دست مارال بود.

مارال با من من گفت: يه پسره بود ... يه لحظه هم منو با تو اشتباه گرفته بود...

romangram.com | @romangram_com