#آنتی_عشق_پارت_178
يه لبخندي زد وگفت: خواهش ميکنم مرضيه .....
و لبخندش عميق تر شد.
محلش نذاشتم.... حتي تعارفش نکردم که بياد تو خونه... مرضيه و مرض! پسرک ديوانه است!!!
به سمت خونه ميرفتم که يه لحظه حس کردم اونم از ماشين پياده شد وداره پشت سرم مياد... بي توجه بهش زنگ خونه رو زدم.. اونم کنارم ايستاد.
يه نگاهي بهش انداختم... چشم سفيد کجا افتاده دنبال من؟ مگه کار نداشت؟ مگه عجله نداشت؟ مگه نميخواست بره جايي؟ بزنم خميرش کنما ... سنگ قبرشو بشورم... پاشده اومده تو کوچه حالا ملت مي بينن سه ميشه عزتي گوربه گوري که اونم سنگ قبرشو شستشو شو خودم به عهده ميگيرم پشت سرم حرف در مياره ...
در باز شد و من بهش نگاه کردم. اونم به من زل زده بود.
بالاخره حس مهمان نوازيم ترشح شد رو زبونم يه تعارف زدم: بفرما تو...
يه لبخند مرموزانه تحويلم داد و منو زد کنار و وارد خونه شد. ميگن فرنگي ها واسشون تعارف معنا نداره .... بيا حالا خوبه همش چند سال اونجا بوده ... خاک برسرت که فرهنگ اونا رو به ايراني جماعت که يه عمر باستاني دراز مدتي داره فروختي... تف به اين همه وطن فروشيت... اي تف...
پشت سرش اومدم تو خونه مامان با هيجان تمام داشت با اون چندش روب*و*سي و صحبت ميکرد.
بابا با ديدن من تندي اومد سمتمو محکم ب*غ*لم کرد و کلي قربون صدقه ام رفت.
الهي بگردم باباييم کلي دلش نگرون من بوده... خوب ذوق بسه ...
-بابا بيخيال ... من سيزده چهارده تا جون دارم... خيالت تخت خواب...
romangram.com | @romangram_com