#آنتی_عشق_پارت_177

-اولا پغسيدم نه و پرسيدم... (ر) و تو ايران (غ ) تلفظ نميکنن... ثانيا مدريت ورزشي ميخونم... کارشناسي تربيت بدني ام... ارشدم مديريت ورزشيه...

يه سري تکون داد و منم اين بار اروم اروم مشغول خوردن حليم شدم. چقدر مايع لذيذيه واقعا....

يه مدتي هيچي نگفت ... ولي ميديدم هر ازگاهي به ساعتش نگاه ميکنه و انگار که عجله داره.... منم از لجم همچين اسلوموش حرکت ميزدم که زودتر شرشو کم کنه...

فقط موضوع اين بود ديگه جا نداشتم.... اون هنوز با کلافگي نشسته بود.

چايمو يه قلپ يه قلپ خوردم.... بعد شير خوردم... واي خدا ديگه داشتم ميترکيدم.... خوب پاشو برو ديگه ... من دوست ندارم با تو جايي بيام... عجب ادم صبوريه ها...

يه نفس کشيدم و دست از عمل دلنشين خوردن کشيدم...

هامين تند بلند شد وگفت: خوب بريم؟

چه هول و ولايي هم داشت... با حرص از جام بلند شدم وگفتم: الان اماده ميشم....

هامين : من تو ماشين منتظرتم....

خداجون.... چه کنه ايه اين... برو منتظر عمه ات باش... هرچند عمه هم که نداري...

ناچاري مانتو وشلوارمو پوشيدم و از خاله کلي تشکر کردم و به سمت ماشين جديدي که توي حياط پارک شده بود رفتم. فکر کنم عمورسول اين ماشين و به خاطر بازگشت غرور مندانه ي پسرش گرفته بود... سرمو تکون دادم. واقعا که ملت نون ندارن بخورن اين شازده تو ماشين کمتر از صد ميليون نميشينه... صد رحمت به پرايد مهراب ... اخ يادم باشه به مهرابم زنگ بزنم.... گوشيم طبق معمول از بي شارژي احتمالا خفته بود. هرچند گوشيم دست مارال بود ديشب... تا اونجا که يادمه ...

سوار ماشين شدم و اون راه افتاد. ماشين بوي نويي ميداد ... حدسم درست بود.

تا رسيدن به خونه لام تا کام هم حرف نزد... منم که کلا چيزي نداشتم براي گفتن.... حيني که ازش خواستم سر کوچه نگه داره گفتم: ممنون پسرخاله....

romangram.com | @romangram_com