#آنتی_عشق_پارت_176
و نصفه ي ديگه اشو گذاشتم تو دهنم و هامين هم با يه نيشخند گوشه ي لبش گفت: مرضيه خيلي خوش اشتها شدي... بچه بودي اصلا غذا نميخوردي... خيلي بدغذا بودي....
خواستم جواب اون مرضيه گفتنشو بگم که تخم مرغه ي بي پدرخروسش پريد تو گلوم و حالا هي سرفه کن... داشتم خفه ميشدم...
هامين يه ليوان اب پرتقال برام ريخت ... اما داشتم خفه ميشدم... هي با مشت مي کوبيدم رو سينه ام...
هامين يهو از جاش بلند شد و دو تا مشت زد تو کمرم وگفت: خوب ميتوني يه کم اروم تر بخوري... چه خبرته؟
چند تا نفس عميق کشيدم و اب پرتقال رو يه کله سر کشيدم... اروقه تا جلو لبام اومد اما پاسش دادم عقب... جلو هامين ديگه خيلي سه بود ... اون از شاهکار ديشبم ...اينم از الان... خوب کسي نميخواد غذا رو از زير دستت بکشه که ... اروم بخور ديگه... رواني... اين چشم سفيد اگه منو مرضيه صدا نميکرد الان اينقدر جلوش عين ادماي پنج نبودم... اوووف... خدا کنه کشوي دراورشو باز نکرده باشه... خدا به دور...
کنارم نشست وگفت: چقدر درس خوندي؟
لابد فکر کرده بي سواد موندم... فکر کردي فقط تو بلدي درس بخوني بري از يه دانشگاه الکي پلکي فارغالتحصيل بشي؟ هااان؟
يه نفس عميق کشيدم وگفتم: دانشجوي ارشدم....
هامين: واقعا؟
-نه الکي گفتم دور هم بخنديم...
هامين جدي گفت: من جدي پرسيدم...
خندم گرفت.... چه لحن باحالي داشت... ولي تابلو بود ادا اصولشه که اينطوري حرف بزنه که بگه اره... منم فرنگ رفتم... جون خودت! مطمئنم تو پانسيون هاي مخصوص بيکاران تو فرانسه تي کشي ميکرده ...
romangram.com | @romangram_com