#آنتی_عشق_پارت_175

خاله در حاليكه با يه دستش سيني رو گرفته بود با دست ديگه ش دستمو گرفت وکشون کشون منو از اتاق برد بيرون... يه نگاهي به هامين انداختم و يه چشم غره تحويلش دادم تا از اين به بعد يه وقتايي يه حرفي واسه ي گفتن داشته باشه... پسره ي چشم سفيد... من حال تو رو اگه نگرفتم...

همونجور که پله ها رو پايين ميرفتيم خاله گفت: نميدوني ديشب اين هامين چقدر نگرانت شد ... از صبحم هي به من ميگفت کاش يه موقعيتي جور بشه من با ميشا حرف بزنم...

واي بدبخت شدم.... تمام اميدم به نارضايتي هامين بود .... اگه اينطوري که خاله ميگفت باشه که من سياه بخت ميشم... خدايا ... من چه خاکي بر فرق سرم کنم؟

روي صندلي نشستم... خاله سنگ تموم گذاشته بود. يه املت مشت و حليم و تخم مرغ اب پز و... اي ول ... اين صبحونه هم نهاري بود واسه خودشا...

اب از لب ولوچه ام راه افتاد ... گور باباي هامين... املت و بچسب... اصلا نميدونستم از کدوم شروع کنم... حليم ... يا تخم مرغ اب پزي که خاله برام داشت پوستشو ميکند.... منو ول ميکردن با همون پوستش ميخوردم ... عين يه گاو زخمي گشنه بودم....

خاله هم با نهايت ارامش اونو پوست ميکند.... خوب بده خودم پوست ميگيرم... خاله يه ذره سريع تر... به هر حال هرچي که بود من تصميمو گرفته بودم.... و کسي هم نميتونست نظرمو عوض کنه.... اول با تخم مرغ اب پز شروع ميکنم...

داشتم با چشم دنبال نمکدون مي گشتم....

رو به خاله گفت: خاله نمکدون کجاست؟

خاله: نمک واسه چي؟ منتظر نشد جوابمو بشنوه.... رو به هامين گفت: هامين جان... نمکدون و از روي اُپن بده....

هامين حيني که نمکدون و بهم ميداد گفت: صبح نمک و واسه چي ميخواي؟

ديگه کفرم در اومده بود. خاله همچين اسلوموشن کار ميکرد ا... تخم مرغمو ازش گرفتم وباقي پوسته اشو با يه حرکت در اوردم... و روش نمک پاشيدم و با يه حرکت مشغول شدم... نصفشو گاز زدم.... اي جان... چه طعمي داشت... زرده اش چه خوشمزه بود خدا...

هامين هم روي صندلي نشست و خاله هم به بهانه ي اينکه به مامانم زنگ بزنه ما رو تنها گذاشت.

- تخم مرغ اب پز وفقط بايد با نمک خورد اونم خالي خالي....

romangram.com | @romangram_com