#آنتی_عشق_پارت_171
-يعني من از ديشب اينجام...
هامين سرشو تکون داد و جلوي اينه داشت دگمه هاشو مي بست.
از تخت پايين اومدم وگفتم: ساعت چنده ؟
بي حوصله جواب داد: ميتوني به ساعت ديواري که درست روبه روته نگاه کني...
چه بد عنق... محلش نذاشتم واز اتاق اومدم بيرون.... ساعت تازه هشت و نيم بود. خوبيش اين بود که يوني نداشتم. از دستشويي سالن استفاده کردم.
يه ابي به صورتم پاشيدم.رو پيشونيم يه نمه ورم کرده بود ... محل نذاشتم و به چشمام نگاه ميکردم... هامين اومد. ديشب خاله هي ميگفت عروس وداماد... يه دست به گونه ام کشيدم.
اييي ... چندش... چقدر به نظرم کريه مياد خدا ... حرفهاي اين مدت خاله همش تو سرم بود. برگشتن هامين... مراسم ازدواج... نامزدي اي که انداختمش عقب ... دودستي تو سرم زدم ... حالا هامين اينجا بود... حالا چي ميشه؟ چيکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟ يه مشت اب سرد دوباره پاشيدم به صورتم.... ريملم زيرچشمم ريخته بود... با اب و صابون صورتمو شستم. دلم ميخواست برم دوش بگيرم... خوب لباس که دارم ... فقط نميدونم چه جوري برم از حموم استفاده کنم.... اين هامينم برگشته بود کاسه کوزه ي مارو بهم ريخته بود... برم لباسامو بردارم از حموم پايين استفاده کنم. ولي حيف حموم اتاق هامين يه صفاي ديگه داشت... اه حالم ازش بهم ميخوره... چطوري زده زندگي منو از اين رو به اون رو کرده ها... يه نگاهي به لباسام که چروک شده بودن انداختم... غش کردنم همش تقصير مهراب بود اگه مجبور نميشدم بالاي سرش بيدار بمونم ديشب جلو همه اينقدر سه بازي نميشد... اه ه ه... لباسمو کردم تو شلوارم ... بايد ميرفتم حموم... کاش به هامين بگم از اتاقش بياد بيرون برم همون جا حموم کنم تا به زار وزندگيم دسترسي داشته باشم... همون ... جا... تو اتاق هامين ن ن .... لباسام ... دراور.... وايييييييييي لباسام...
به دو از دستشويي اومدم بيرون و پله ها رو سه تا چهار تا رفتم بالا ... هامين دراور وباز کرده بود... دقيقا همون جا که لباسام بودن...
پريدم تو اتاق و کشو رو با زانوم دادم تو.
پريدم تو اتاق و کشو رو با زانوم دادم تو.
هامين مات شد به من و گفت: چي شده؟
-هيچي؟
هامين مقابلم ايستاد وگفت: پس چرا رنگ اينقدر پريده مرضيه...
romangram.com | @romangram_com